عشق را نمی شناسم
همان که برایش سروده اند
معمارنیستم و
سازه های سنگی هزارساله را هم درک نمیکنم
داستانهای عاشقانه زیاد خوانده ام
اما باز هم گیج می زنم
در برهوت فیلم ها و سریالها
سرک میکشم
لابه لای کلمات و واژه ها
جستجو میکنم
اما هیچ کدام ...
حس آشنایی ندارند
در اکنون لحظه هایم
با خود میگویم معادله حل شد
تو عاشق نیستی ...
و تمام...
اما بسان کودکی لجوج
پای می کوبم
که من عاشقم
ببین این را...
انجارا نگاه کن...
این را چه می گویی؟
این یکی دیگر که حتما ....
اما نیست....
تهی می شوم
فرو میریزم و
دوباره تمام.......
برچسب:
نویسنده: کیان اسدی